تبلیغات
downloader3116

روزمرگی ۲

روزمرگی ۲
سوسن جعفری  (3 دی 1385)

من، مردی را می‌شناسم که کارش سوارشدن اتوبوس است. خیلی‌ها سوار اتوبوس می‌شن یکی‌اش خود من، اما این مرد اصولن کارش سوارشدن اتوبوس است. کارش، نشستن روی صندلی عقبی قسمت مردهاست و پیچاندن ماتحتش سمت عقب و دید زدن زن‌ها... من زیاد سوار اتوبوس می‌شم. نه چون ارزان‌تره، یا...


اتفاق
ایمان اسلامیان  (21 آذر 1385)

زن مانتویی وزنش را روی پای دیگرش انداخت، دکتر برای نشستن تعارفش نکرد، قبل از این که دکتر، شیفت اتفاقات را تحویل بگیرد زن، تخت بیمارش را آورده بود و گذاشته بود کنار تخت معاینه: ـ از یک هفته پیش تا حالا فشارش ثابت نیست، دو سه شب پیش بود، گفتم مرده. دکتر شکم دخترکی را فشار می‌داد که همراه مادرش آمده بود، انگشتش را روی جاهای مختلف سینه‌ی دخترک گذاشت. ـ دخترجان قبلن هم عفونت روده داشتی؟ چهره‌ی دخترک درهم رفت و داد زد، مادرش دستپاچه نیم‌خیز شد...


درج در تیتر تا نقطه‌شدن ته خط، آخر صفحه
محمدحسن فرازمند  (13 آذر 1385)

نشسته‌ایم... حالا، در هیأت کلمات... ردیف به ردیف، چنگ در چنگ هم انداخته فریاد می‌زنیم، متن را، هریک به اندازه‌ی سهم‌مان... چندتای‌مان که ظاهرشان هیکل‌مندتر است‌، سبیل اندر سبیل... از هیبت‌شان می‌شود فهمید، انگار که قسمت‌های مهم‌تر متن را بر دوش می‌کشند، شاید، برای همین است که متن‌شان را محکم‌تر فریاد می‌زنند... محکم‌تر از من، که در هیأت یک «و» نشسته‌ام...


اتاق معکوس
مشهود صفر  (5 آذر 1385)

وارد اتاق شد. صدای سوت آمد. سریع خودش را از جلو روی زمین انداخت و دست‌هایش را پشت سرش گذاشت. صدای ترکیدن چیزی و سپس صدای شرشر آب آمد. سرش را بلند کرد و دور و برش را نگاه کرد که با منوّر روشن شده بود. سنگر سر جایش بود. ـ پاشو بابا، چیزی نشده. خمپاره اون ور سنگر به تانکرِ آب خورد. فقط نماز شب شما بی وضو می‌مونه...


بوت‌های زرشکی بابایم، پای شما چه کار می‌کند؟!
الهه ح.  (12 شهریور 1385)

ایستاده بود جلوی اجاق گاز و نرم و زنانه، داشت سیب‌زمینی‌ها را هم می‌زد. هود را روشن نکرده بود و تمام فضای آشپزخانه را بوی سیگار و سیب‌زمینی گرفته بود. این آشپزخانه را دوست دارم به چند دلیل: اول این که ساعات زیادی را تویش گذرانده‌ام و به نوعی برایم عادت شده، دوم این که کوچک است و خلوت و ساکت و پر از نور و سقفش از شیشه. حیاط خلوتی است که تبدیل شده به آشپزخانه. درست کنار قسمت مرکزی دفتر که پر است از کتاب و کاغذ و میز و کامپیوتر و آدم و آینه‌ای که همه‌ی این‌ها را دوبرابر می‌کند. اما آشپزخانه، انگار یکباره جدا می‌شود از همه‌ی شلوغی‌ها. انگار فرو می‌روی در سردی یخچال و گرمی گاز، و پر و خالی‌شدن ظرف‌ها و قابلمه‌ها و بوی سطل آشغال، که گاهی بهتر است از فضای بیرون ذهنم...