تبلیغات
downloader3116

خانه‌ی قجری

خانه‌ی قجری
علی شیعه‌علی  (16 اسفند 1385)

پدرم کارمند بخش بایگانی یک سازمان دولتی بود. سی سال هر روز صبح زود بلند می‌شد و می‌رفت سر کار. بعد از ظهر هم خسته و بی‌حال برمی‌گشت خانه. تمام آن سی سال از کارش متنفر بود. این‌که صبح تا بعدازظهر یک جای خلوت بین هزاران پرونده بنشیند و از بیکاری دیوانه بشود؛ اما تمام هفته را با سختی می‌گذراند به امید بعدازظهر پنج‌شنبه و جمعه. خانه‌مان دو اتاق خواب کوچک داشت با یک هال. اما آن چیزی که خانه‌مان را لااقل برای پدرم جذاب و دوست‌داشتنی می‌کرد حیاط کوچکش بود با آن دو ردیف باغچه...


مجسمه‌ی سنگی
تابان پناهی  (24 بهمن 1385)

«بپا آن را به در و دیوار نزنی، آنتیک است کلی می‌ارزد، بچه‌جان مگه داری هندوانه می‌بری؟ مواظب باش اگر از دستت بیفتد با پول کلیه‌هایت هم نمی‌توانی یکی دیگر بخری بگذاری جایش. بلی آن را هم بردار ببر توی وانت. بجنبید دیگر شب شد!» سمسار که مرد کوتوله و فربه‌ای بود، در جلیقه‌ی طوسی کهنه‌اش که مثل سر طاسش روغنی بود، گرد‌تر هم به نظر می‌رسید. و در حالی که خنده‌ای سرتاسر صورتش را پر کرده بود میان سالن نیمه‌پر ایستاده بود که بیش‌تر وسایلش توی وانت بار شده بود و دستانش را با شادی به هم می‌مالید...


ناگهان بیش‌تر و بیش‌تر
صالح تسبیحی  (3 بهمن 1385)

زن، زن جوان یا دختر باکره‌ی وقت شوهر، هنوز ناترشیده، بغض کرده و روسری‌اش را محکم سرش کرده و با خودش پچ‌پچ می‌کند. دارد با خودش قول و قرار می‌گذارد. عهد و پیمان می‌بندد. یک دفتر جلددار بغل کرده. نشسته. سه کنج اتاق زل زده و معلوم است که عصبانی است. مادرش چند وقت پیش از دنیا رفته. پدرش هم که سال‌ها پیش. او مانده و یک برادر. آفتاب نیم‌دار تابیده بالای دیوارها و دارد شب می‌شود. و در آغاز شب زن، با خودش عهد می‌بندد که انتقامش را از همه‌ی مردهای عالم بگیرد. تا برسد به آن مرتیکه. و خفه‌اش کند. نه. خونش را بریزد. مشت می‌کند. چه طور جرأت کرده؟...


خروسک پنجشیری
محمدامین محمدی  (25 دی 1385)

صاحبش دستی به پر و بالش کشید و کمی قسمت آخر دمش را در بین پنجه‌های خود فشرد و بعد او را در میدانی رها کرد که گرداگرد آن را خرد و کلان احاطه کرده بودند. خروس که پای خود را به سنین پختگی گذاشته بود، بدون توجه به دیگران و با هیچ‌گونه هراسی یک دور، دو دور، دور میدان چرخید، بعد نزدیک صاحب خود ایستاد و کمی خود را جابه‌جا کرد. چند مرتبه بال‌های خود را بر هم زد، مقداری سینه‌ی خود را جلو داد و بر نوک پنجه‌های خود ایستاد و یکی دو بار با صدای بلندی بسیار کوتاه و خلاصه‌شده اذان هم گفت که باعث شد چندین نفر نتوانند زینت سکوت را بر روی لبان خود حفظ کنند و به تعریف و تمجید از خروسک کلنگی شروع کردند و به شناسایی آبا و اجداد خروسک پرداختند...


من در آب زیبا هستم
شکوفه آذر  (18 دی 1385)

به کلاغ‌ها و گنجشک‌ها نگاه می‌کردم که با بال‌های زخمی از آسمان می‌افتادند جلوی پایم و در حالی که تن خونی‌شان را روی زمین سفید شده از تگرگ می‌کشیدند، جان می‌کندند. هنوز خیلی از بارش ناگهانی تگرگ‌ها نگذشته بود. زمین سفید سفید شده بود و هیچ شباهتی به چند دقیقه پیش که تا چشم کار می کرد سنگ و کلوخ‌ها قهوه‌ای‌رنگ بودند، نداشت. علی هنوز بی‌هوش افتاده بود گوشه‌ی غار. همان جایی که چند دقیقه پیش به خاطر بارش تگرگ‌های هر کدام به اندازه‌ی یک کلوخ، به آن‌جا پناه برده بودیم...


توهم
تابان پناهی  (8 دی 1385)

زن به آرامی از لای در به درون اتاق نگاه کرد، که تا قبل از این‌که او در آن را باز کند در تاریکی نرمی که میراث بی‌پنجرگی‌اش بود فرو رفته بود. هر سه تا فرزندش معصومانه به خواب رفته بودند، پسر کوچکش هم طبق معمول انگشت شستش را تا ته کرده بود توی دهانش. زن در حالی که به چهارچوب در تکیه می‌داد صورت همه‌شان را سیر نگاه کرد، برای یک لحظه وسوسه شد بیدارشان کند، ولی ترسید از دستش ناراحت شوند. البته ناراحت که نمی‌شدند. مگر فرزند از دست مادرش دلگیر می‌شود؟ تازه خودش به زور خوابانده بودشان. به دخترش کلی اصرار کرده بود تا با او بیدار بماند ولی او قبول نکرده بود