تبلیغات
downloader3116

پشت‌بام

پشت‌بام
کوروش فهیم  (28 مهر 1386)

بعد از آن روز که آن منظره را کشف کرده بودم برای چندمین بار بود که به پشت‌بام آپارتمان می‌رفتم. آن‌جا خودم را پشت جان‌پناه لبه‌ی حیاط خلوت پنهان می‌کردم و سرم را با احتیاط می‌آوردم بالا. و از آن‌جا می‌توانستم خیلی خوب و واضح تمام ماجرایی را که در اتاق خواب آخرین طبقه‌ی آپارتمان اتفاق می‌افتاد ببینم. اولین بار خیلی اتفاقی این جریان پیش آمد. من آمده بودم که به دستور پدرم آنتن تلویزیون را بچرخانم. و بعد دیدم که خیلی راحت می‌شود داخل اتاق خواب آقای مردانی را دید. دیدم که خانم مردانی پشت دراور نشسته است. و دارد موهایش را سشوار می‌کشد. تازه از حمام آمده بود بیرون...


حنابندان
نرگس حسن‌لی  (23 مهر 1386)

کمی از ظهر که بگذرد پابه‌پا کردنم جلوی در خانه شروع می‌شود. خانه‌شان روبه‌روی خانه‌ی ماست درست. با در سبز بدرنگ. همه‌چیز این خانه بدرنگ است. در سبزش، سیمان خاکستری دیوارهاش، پنجره‌های آهنی قهوه‌ای‌اش و از همه بدرنگ‌تر آن پرده‌های کرمی‌رنگ که به قول مادرم مثل آب دهن مرده وارفته است. روی دیوار سیمانی‌اش هم بیش‌تر از همه‌ی دیوارهای این اطراف فحش و نوشته دارد. یکی‌شان را خیلی دوست دارم که با ذغال اما درشت و واضح نوشته: چرا اون روز بهم زنگ نزدی مسعود. نوشته گوشه‌ی پایینی دیوار شروع شده و به مسعود که می‌رسد پایین‌تر هم رفته. خط نه چندان خوشی که بچه‌گانه نیست و بزرگ‌تر که بشوم مطمئن می‌شوم کار خود مسعود است. غرق کج و کولگی نوشته‌هایم که صدای تق‌تق کفش‌های زنانه را می‌شنوم و دقت که می‌کنم تپ‌تپ کتانی‌های بچه‌گانه را هم تشخیص می‌دهم که می‌دانم آبی‌ست...


جزء گمشده
امیر حبیبی  (30 شهریور 1386)

انگار که جنازه‌ای باشم دراز به دراز افتاده‌ام روی تخت. شعله‌های بخاری آرام و بی‌صدا آبی می‌سوزند. نگاهم را از آن می‌دزدم. می‌گویم پری باز هم بی‌خوابی. صدایی نمی‌آید. غلتی می‌زنم و می‌بینم، حالا چند ماهی می‌شود که رفته. روتختی را کناری می‌زنم و روی دو زانو بلند می‌شوم. کورمال کورمال دست می‌کشم روی دیوار تا کلید لامپ را پیدا کنم. اتاق مثل روز روشن می‌شود. گفته بود، با این کارشان دیگر هیچ نقطه‌ی تاریکی نمانده است...


زنی روی تخت خوابیده است
قباد آذرآیین  (22 شهریور 1386)

دیرو سارا خانم سراغته می‌گرفت. کدوم سارا خانم؟! چطو نمی‌شناسیش؟! او کسی که نشناسش خُ خواجه حافظ شیرازه... بند کرده بود چه جور! سریش! مگه ول می‌کرد سگ‌مصب! یه بند آدمه سؤال‌پیچ می‌کرد. می‌خواس از همه چی سر در بیاره. بی‌خود نبود اسمشه نهاده بودن نمی‌دونم چی‌چی‌پِرس.. زنه گز می کرد، شووره پاره می‌کرد. اصلن خدا ای زنه آفریده سی نخود هر آش. با او شوور قزمیتش... مفتش شیش‌انگشتی!..


دایره‌ی سرخ
مشهود صفر  (26 مرداد 1386)

... ریحانه با کمی تعجب و لبخند این سؤال را پرسید. رامین سکوت کرد. چهره‌ای جدی داشت. فکرش بین دو تصمیم در نوسان بود. هیچ‌کدام را بر دیگری ترجیح نمی‌داد. هر دو تصمیم از قلبش به مغزش می‌کوبید. یکی را انتخاب کرد. شانه‌های ریحانه را گرفت و او را نزدیک خود آورد و سپس دستانش را دو طرف سرِ ریحانه گذاشت. شست‌های دو دستش را روی محل اتصال ابروهای او قرار داد. چند وقتی می‌شد که دیگر آن‌ها به هم متصل نبودند. شست‌هایش را آرام روی سایه‌بان‌های دو خورشید آبی ریحانه به طرف انتهای باریک ابروها حرکت داد...


من گم‌شده
محمدامین محمدی  (10 مرداد 1386)

(داستان فارسی افغانستان)
جفت پاهایم را جمع می‌کنم و سرم را بر روی آن‌ها قرار می‌دهم. به اندازه‌ی یک کاسه آش شکمم به پشتم نزدیک شده است. شکمم با همه‌ی شکم‌ها فرق دارد، نه قاری می‌کند و نه قوری، فقط هنگام گرسنگی باعث می‌شود که ذهنم خوب کار نکند. بی‌اختیار هنگام گرسنگی کنجی می‌افتم و به فکر فرو می‌روم. فکر که چه عرض کنم بیش‌تر در توهمات است که غرق می‌شوم. همه‌ی آدم‌ها در مقابلم از ریخت می‌افتند و چهره‌ها مخدوش می‌شوند. همه تقریبن یکی شکل ساده را به خود می‌گیرند. چهره‌ها از فرم خود خارج می‌شوند و دیگر مشخص نمی‌شود که کی به کی است...


جایی میان زمین و آسمان
شعله آذر  (26 خرداد 1386)

کوچه‌ی باریک را ساختمان‌های بلندِ فرسوده بلعید. پیچید به بن‌بست سمت چپ. ته بن‌بست، کنار آپارتمان نیمه‌کاره‌ای ایستاد. به پنجره‌های بی‌قاب طبقات نگاه كرد. چشمش روی تکان‌های پرده‌ی طبقه‌ی سوم ماند. دانه‌های خاکستری برف با شتاب توی صورتش می‌پاشیدند. شالش را پایین‌تر کشید. دور و بر را نگاه كرد، کسی رد نمی‌شد. ساک را زیر پا جابه‌جا کرد و رویش نشست. دست‌های سرخ و ترک‌خورده‌اش را جلوی دهان گرفت. رد دانه‌های معلق برف را دنبال کرد. زمین دانه‌های در حال سقوط را در خود فرو می‌کشید. مایع لزج سیاه‌رنگی زیر پایش جمع شده بود و نشانی از دانه‌های سفید برف نمی‌گذاشت...


سنگ بلورین
درنا نیری  (29 اسفند 1385)

صدای دور شدن قدم‌هایش را روی شن‌های کف حیاط شنیدم. از پنجره بیرون را نگاه کردم. اثری از او نبود. سنگ را از داخل کیفم برداشتم و بیرون رفتم. بوی علف باران‌زده همه‌جا پیچیده بود. ردیف شمشادها و بوته‌های گل دورتادور حیاط دیوار کشیده بودند. از کنار بوته‌های گل گذشتم. روبه‌روی در خانه‌ی مرد ایستادم. همین که دستم را بالا بردم تا در بزنم، در باز شد. میان درگاه ایستاده بود. سلام کردم و سنگ را کف دستم به مرد نشان دادم. گفتم: «داخل شکم ماهی‌ای بود که دیشب بهم دادی.» درخشش دانه‌های بلورین سنگ زیر نور آفتاب بیش‌تر از قبل بود. لبخندی زد. دستم را گرفت و به درون خانه کشاندم...