تبلیغات
downloader3116

در نمکزار

در نمکزار
پژمان پاکدل  (10 فروردین 1387)

فرنگیس با چشمان درشت و سرخ در میان شوره‌زار داغ مسجدسلیمان به سیاوش می‌نگریست که باد گرم پارچه‌ی کتان تنش را می‌تکاند. هوا خفه بود، مثل تمام روزهای مسجدسلیمان بوی تعفن، بوی لاشه، بوی نفت می‌داد که با عطر گلاب در هم پیچیده بود. شوره‌زار صاف و سفید با چهارخانه‌های چسبیده به همش تا خود خورشید در حال طلوع رفته بود. تپه‌ماهورهای نمک در چند قدمی خورشید نشسته بودند و باد وجودشان را ذره ذره بر شوره‌زار می‌کشید. ـ خانوم جای بهتری نبود؟ زمین از سنگ سفت‌تر. این را اکبر پرسید، مردی چهل‌ساله با قوز کوچکی بر پشت که در گودی چند سانتی‌متری ایستاده بود...


برهنگی
سروش رهگذر  (24 اسفند 1386)

احساس سقوط ناگهانی به درون یک دریا تاریکی؛ هر چند ابتدا هول‌آور می‌نمود اما به تدریج دلنشین می‌شد. سقوط اما نه با سرعت سرسام‌آور بلکه همچون پری سبک و آهسته به درون حلقه‌ی چاهی فرو غلتیدن. هرچه بیش‌تر فرو می‌رفت بیش‌تر احساس سنگینی می‌کرد. پلک‌هایش به تدریج گرم و سنگین می‌شدند؛ دیگر هیچ میلی برای بازگشت نداشت و قدرتی برای باز نگهداشتن چشمانش. دوست داشت تا ابد در همین حالت بماند اما خیلی زود چیزی مانع لذت بردن از سقوط آزادش شد. دستی که از سر شانه‌اش به نرمی به روی گردنش لغزید و بناگوشش را با نوک ناخن‌های بلندش به آهستگی نوازش کرد...


باله‌ی تخمه‌شکن
صالح تسبیحی  (29 بهمن 1386)

من این ماجرا را از جایی دور تعریف می‌کنم. از جایی که دستت نمی‌رسد و صدای مرا گنگ می‌شنوی. مثلن در خواب. یا مه. یا قعر دریا در آب. صبح سوار ماشین شدیم. من‌ام با پدرم. و برادرم و آفتاب و «ام‌پی‌تری‌پلیر». آفتاب اما نمی‌سوزاند. گرم است و خوشایند روزی تعطیل. جاده خوب است. شلوغ هم نیست. صبح است. و هنوز مردم راه نیفتاده‌اند. در هر پیچ و بالا و پایین نفس کند می‌شود و به شماره می‌افتد و تنگ می‌شود، به کپسول آسمم احتیاجم می‌افتد. برادرم هدفون گذاشته توی گوشش. سنش از من کم‌تر است. تصمیم دارد روشنفکر بشود (یعنی شغلش بشود منورالفکری و از راه روشن‌شدن فکر امرار معاش بکند) کتابکی می‌خواند. با پدرم مباحثات سیاسی دارد. و اخبار فوتبال را در پنهان دنبال می‌کند. ماشین‌ها می‌آیند و تک و توک از کنارمان می‌گذرند...


بی‌خوابی
مصطفی طباطبایی  (24 بهمن 1386)

آن شب کمی زودتر از شب‌های دیگر روی تختش دراز کشیده بود تا شاید زودتر از همیشه بخوابد، هر چند خوابش نمی‌آمد، دلتنگ بود و این دلتنگی امانش را بریده بود و حوصله را از او گرفته بود. هوای پاییزی هنوز آن‌قدر گرم بود که نمی‌شد ملافه را به دور خودش بپیچد و از خنکی ِ دلچسبی که با تمام وجود احساسش می‌کرد کِیف خوبی بهش دست بدهد. یک ساعتی در جایش غلت زد و به این طرف و آن طرف شد، به این امید که پلک‌هایش سنگین شوند، اما بی‌فایده بود. از جایش بلند شد، ساعت یک نیمه‌شب بود، به طرف پنجره رفت، کنار پنجره هوا خنک بود و نسیم ملایمی به صورتش می‌خورد. نسیم، چه اسم پرمعنایی بود برایش...


گم که می‌شوی!
الهام خیراندیش  (8 آبان 1386)

رنگ دیوارها خاکستری‌ است. چیزی‌ شبیه سنگ. دور و برم پر است از صداهای‌ درهم و آدم‌هایی‌ که می‌شناسم، هر کس در گوشه‌ای‌ مشغول کاری. پسربچه‌ها کنار دیوار حیاط دنبال هم می‌دوند. چند نفر توی‌ تاریکی‌ روی‌ زمین نشسته‌اند و پچ‌پچ می‌کنند. گوشه‌ی حیاط دیگ گذاشته‌اند، دود و خاکستر از آتش زیر دیگ‌ها زبانه می‌کشد. من بی‌خیال میان جمعیت چرخ می‌زنم. کنار در ایستاده‌ام. آن طرف دیوار، مردم پر از صدا و هیاهو می‌گذرند. چرخ لبوفروش قژقژکنان از جلوی‌ پایم رد می‌شود. چراغ‌های‌ زنبوری‌ توی‌ کوچه خاموش و روشن می‌شوند. کسی‌ آن‌طرف‌تر شیشکی‌ می‌بندد. زن کولی‌ کودکی‌ در آغوش دارد. جلو می‌آید...


ما، گروه کر و لال‌ها/ زن رودخانه
شکوفه آذر  (1 آبان 1386)

زنی که از توی رودخانه بیرون آمد، می‌گفت آن زیر پله است. می‌گفت که خودش پله‌ها را گرفت و بالا آمد تا رسید به دهکده‌ی ما. یادش نبود که پیش از پله کجا بوده. هر وقت که هر چیزی می‌خواست بگوید، از همان پله‌ها شروع می‌کرد. پله‌های باریک و بلند. می‌گفت آن‌قدر زیاد بود که شاید به هزاران می‌رسید. می‌گفت که شب‌ها و روزهای زیادی راه رفته. شاید حدود نه ماه. وقتی از آب آمد بیرون، ساق پاهای عریانش از زیر دامن خیس پیدا بود. پیراهن به تنش چسبیده بود و با هر تکان تنش، باسن و سینه‌های گرد و بزرگش بالا و پایین می‌شد. ما نمی‌دانستیم باید با او چطور برخورد کنیم. او زنی بود که همه‌ی ما هوس به‌دست‌آوردنش را از همان نگاه اول، در سر داشتیم...