تبلیغات
downloader3116

پوستین

پوستین
سیما رحیمی  (5 تیر 1387)

مرد تمام شب را نگران تب بالای زن بود. گاهی می‌لرزید و گاهی هذیان می‌گفت. قبلن و در طول زندگی مشترک‌شان هم گاهی بیماری‌های جزئی به سراغ زن آمده بودند. سردرد، سرگیجه و کسالت. اما آن روز بالاخره و بعد از این‌که اولین باران پاییزی روی برگ‌های خاک‌گرفته‌ی شمعدانی ِ روی تراس‌شان زد و مرد بیدار شد و دید که زن با لباس خواب رفته است توی تراس، فهمید که بالاخره تب می‌کند. زن با پاهای برهنه توی لباس خواب حریر نازکی که تن لاغرش را در روشنایی طوسی سحر نشان می‌داد، ایستاده بود لبه‌ی تراس و به طرز رقت‌آوری بازوهای لخت لاغرش را از حلقه‌های لباس به سمت آسمان دراز کرده بود...


خیانت
امیر صادقی  (21 خرداد 1387)

در را که باز کردم کله‌ی مردی را دیدم با صورتی نتراشیده و نخراشیده روی تنه‌ی زنم. چشم‌های سیاه درشتش خیره شده بود بهم. لپ‌های گوشتی‌اش آویزان شده بود دو طرف صورتش. سبیل پُر‌پشت‌اش تاب داده شده بود طرف پایین و غبغب زیر چانه‌اش آخرین نشان این مرد غریبه بود. کله‌ای بزرگ و مردانه روی تنه‌ی شکیل و زیبایِ زنم. مانده بودم چه صدایش کنم...


تانگوی یک‌نفره
شهرام رستمی  (11 خرداد 1387)

من مدام گیر می‌کنم. گیر می‌افتم؛ توی خودم، توی چیزها، توی ذهنم. مدام پرت می‌شوم توی اشیا. اشیا توی دست و پایم هستند. خودم هم احساس می‌کنم توی دست و پا هستم. همین دیروز بود وقتی رسیدم در خانه، توی جیب‌‌‌هایم دنبال کلید گشتم. دست‌هایم پر بود. خسته شده بودم. نمی‌دانم چرا کلید همیشه باید در آخرین جیبی باشد که می‌گردم. می‌دانم، نباید اعتنا کنم. این را دکتر بیاتی هم به من گوشزد کرد: «اعتنا نکن!»... یا مثلن همین دسته کلید اگر در جیب آدم بماند یا آویخته بر جا‌کلیدی کنار در، تا صبح اتفاقی نمی‌افتد، اما اتفاق افتاده که به خاطر این موضوع خوابم نبرده و نصفه‌های شب از جایم بلند شده‌ام و رفته‌ام کلید را سر جایش گذاشته‌ام...


... بهتر است دکتر را معطل نکنیم.
مهدی علاقمند  (5 خرداد 1387)

زن، پیش از این‌که سوار شود؛ از پشت پنجره گفت: مگر قول نداده بودی دیر نکنی؟ مرد در را برای زن باز کرد. زن سوار شد و گفت: جوابم را ندادی. مرد سیگاری به زن تعارف کرد. زن رد کرد. یکی برای خودش گیراند. زن سرش را از پنجره بیرون برد و توی آینه‌ی بغل، صورتش را برانداز کرد. مرد گفت: مگر آینه همراهت نیست؟ زن گفت: این روزها کم‌تر از آینه استفاده می‌کنم. راستش از موقعی که روی پیشانی و دور چشم‌هایم چروک افتاده کمی می‌ترسم. مرد گفت: از آینه یا از خودت؟...


می‌شه سکوت کرد!
سروش رهگذر  (27 اردیبهشت 1387)

مرد بدون این‌که سرش را به طرف آشپزخانه بچرخاند، آرام پرسید: «خوب، دیگه چه خبر؟» و زن بدون این‌که حرکتی بکند، از همان پشت یخچال ساید بای ساید چیزی زمزمه کرد. مدتی دیگر در سکوت گذشت و مرد هم‌چنان به تصویر تخت تلویزیون خیره شده بود؛ آن‌جا که دو گوزن نر برای تصاحب یک گوزن ماده با هم شاخ به شاخ شده بودند. ناخواسته چشمش به دستگاه پخش بزرگ زیر تلویزیون و سی‌دی‌ها افتاد. آرام گفت: «فکر کنم تو این سی‌دی‌ها بشه چیز خوبی گیر آورد!» و زن که از صدای گوشخراش برخورد شاخ‌ها به تنگ آمده بود، کمی بلندتر گفت:...


پنجره‌ی واحد سیزدهم
ناصر تمیمی  (7 اردیبهشت 1387)

احتمالن قبل از باز کردن این نامه متوجه شده‌اید که آدرس این نامه بسیار برای‌تان آشنا است. بله تقریبن چیزی شبیه آدرس همان‌جایی است که شما در آن زندگی می‌کنید و آن‌جا را «خانه» می‌نامید، تنها پلاک آن یک رقم پس از شماره‌ی واحد شماست. اگر تاکنون با من موافق بوده‌اید باید به عرض برسانم که احتمالن شما مرا «همسایه» می‌نامید...


شکل درخت تپه‌ی روبه‌رو
شعله آذر  (22 فروردین 1387)

توی آن تاریکی، سنگ‌ها دیده نمی‌شدند؛ شاید فقط از زیر کفش‌ها، از زیر پاها، برجستگی‌های سخت سنگ را می‌شد حس کرد. مرد جلوتر رفت. گاه که ماه پیدا می‌شد، سگک‌های کوله‌پشتی‌اش می‌درخشیدند. مثل نشانی بودند برای گم نکردن راه. دختر، کند و با احتیاط قدم برمی‌داشت. دره‌ی کنارش را مدام زیر نظر داشت. زن، آن دو را نگاه می‌کرد. جز سکوتِ میان آن‌ها، صدای گه‌گاه پرنده‌ای ناپیدا بلند بود. صدای چرق‌چرق خرده‌سنگ‌هایی هم می‌آمد که به دره می‌افتادند. راه باریک، در نورِ گاه‌به‌گاه مهتاب روشن می‌شد...


روایت غیرمعتبر از عشق
علی شیعه‌علی  (19 فروردین 1387)

ـ نیاوران؟ ـ بیا بالا... ساعت ۱۰ صبح است. فقط یک آدم دیوانه‌ این وقت روز با ماشین درست از وسط شهر رد می‌شود. ماشین‌ها مثل مورچه پشت سرهم هر چند دقیقه یک تکان می‌خورند. آفتاب بیداد می‌کند. راننده دزدانه نگاهی به آینه‌ی ماشینش می‌اندازد و تنها مسافرش را دید می‌زند و می‌گوید: «با این وضع تا ظهر هم نیاوران نمی‌رسیم». مسافر بدون این‌که نگاهی به جلو بیندازد، آرام می‌گوید: «اشکالی نداره. عجله ندارم»...