تبلیغات
downloader3116

خاطره

خاطره
شیما رستمی  (26 مهر 1387)

عرشیا در ماشین را برای خاطره باز کرد و با دست چپش همراه یک تعظیم ظریف، مسیر حرکت خاطره را در فضا ترسیم کرد.
خاطره! خاطره! بند کیفت به کمربند ماشین گره خورده و جدا نمی‌شه. اون شب که شوهر آهو خانم تو ماشین بابات مُرد، پای اونم بین صندلی گیر کرده بود. بابات تازه از بیمارستان مرخص شده بود. استراحت مطلق بود. اما تو اون محل جز اون کسی ماشین نداشت. آهو خانم وحشت‌زده بدون دندونای مصنوعیش، اون‌جا تو آستانه‌ی در با ضجه‌های گوش‌خراش کلمات نامفهومی می‌گفت...


نمایش‌نامه: پشت خط مرزی
امیر خالقی  (7 مهر 1387)

پرده‌ی اول. پرده به میزان یک‌پنجم باز شده، در وسط صحنه محفظه‌ی داخلی ماشین دیده می‌شود (تنها صندلی عقب). حرکت نور از کناره‌ها، از جلو به عقب صحنه حالت حرکت ماشین در جاده را نمایان می‌کند. دو مرد در صندلی عقب به هم دست‌بند زده شده و به صورت نادم در کنار هم جا گرفته‌اند، به صورت تمام‌رخ رو به تماشاگران.
مرد ۱: دیر تمام شد... ۳۰ سال... ۳۰ سال...


این خانه سرد است
رضا کیانی  (31 شهریور 1387)

مرد به دقت خیره شده بود به لب‌های بی‌حال زن که برای چند بار باز و بسته شدند. کمی بعد وقتی لب‌ها روی هم آرام گرفتند، مرد از جایش بلند شد و رفت به سمت پنجره‌ی بالکن، که باد قصد باز کردنش را داشت. نگاه زن را روی پشتش حس می‌کرد. زیر لب گفت: «کاش از همون اول چیزی نمی‌گفتم!» به تاریکی پشت پنجره نگاه کرد و در عین حال سعی کرد به چیزی فکر نکند. آهسته کتش را درآورد و آن را روی دسته‌ی صندلی کنار بالکن گذاشت. باید بی‌تفاوت از کنار موضوع می‌گذشت. این را می‌دانست...


مرثیه‌ای بر یک شب برفی
مرتضی کشمیری  (28 شهریور 1387)

۲۸ ژانویه. ساکم رو بستم. با خانم مارتین هم تصفیه کردم. مثل همیشه از کارم متعجب شد و به روح شوهر مرحومش قسم خورد که من دیوانه‌ام و ازم قول گرفت که حتماً برم پیش دیوید پسر خواهرش که دانشجوی روان‌شناسیه. بهش قول دادم و یک بسته سیگار. این‌هارم بنویسم دیگه دلیلی برای موندن ندارم. فقط یه مشکل کوچیک دارم... اونم این‌که هنوز فکر نکردم کجا برم... شاید برگردم به همون خراب‌شده‌ای که همه‌ی بدبختی‌ها و تنهاییامو مدیونشم... شایدم به عنوان یه غریبه برم تو یک دهکده‌ی کوچیک و رو زمین یکی از اهالی دهکده کار کنم...


تروریست
ع.ا.شعار  (7 شهریور 1387)

پنجره را که باز کرد بوی بلوار خیس پیچید توی اتاق. نگاهش را از آن طرف خیابان برید و برگشت طرف تخت‌خواب. کیف زرد رنگ را از زیر تخت بیرون کشید و روی زمین زانو زد. شماره‌ی رمز را تند تند چرخاند، کیف را خواباند روی تخت و درش را باز کرد. بست‌های سیاه را باز کرد و با دست چپ لباس‌ها را بیرون ریخت. با دست راست مخزن و قنداق تفنگ را بیرون آورد و کنار کیف گذاشت. لوله‌ی سیاه بلندی را از جوف شکافته‌ی کنار کیف بیرون کشید و کیف و لباس‌ها را به انتهای تخت هل داد. مخزن تفنگ را سر قنداق محکم کرد و قنداق را عمود روی تخت گذاشت و آن‌قدر لوله‌ی سیاه را پیچاند تا محکم شد. کسی در زد. تفنگ را سراند زیر انبوه لباس‌ها و از اتاق خواب بیرون رفت...


نه. هیچ چیز
شکوفه آذر  (30 مرداد 1387)

امروز هوا ابری است. گاهی خورشید از لای ابرها بیرون می‌آید و داخل غرفه‌ی کتاب‌فروشی‌اش را روشن می‌کند. سمت چپش یک دیوار بزرگ شیشه‌ای مشرف به پارک است. پشت پارک، روبه‌رو یک سری ساختمان مسکونی است. گاهی سرش شلوغ است. اغلب خلوت. وقتی حوصله‌اش سر می‌رود، کتاب‌های غرفه را جابه‌جا می‌کند. کم و زیاد می‌کند. پازل‌ها را جایی می‌گذارد که بهتر دیده شوند. در این فرهنگ‌سرا برای چند روز کتاب کودک می‌فروشد. برای خودش از خانه کتاب می‌آورد. حالا دارد «اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری» را می‌خواند...