تبلیغات
downloader3116

دریافت داستان


دماغ
علی حدادی  (7 بهمن 1387)

می‌گوید: «فکرشو بکن! تمام وزن بدنم افتاد رو دماغم.» سعی می‌کنم تصور کنم. نمی‌شود. هیچ‌کس نمی‌تواند جوری زمین بخورد که تمام وزن بدنش بیفتد روی دماغش. باز دارد شلوغش می‌کند؛ آن‌هم وقتی که باز من حوصله ندارم. می‌گویم: «خب جلوی پاتو نیگا می‌کردی که زحمات اون دکتر بدبختو این‌جوری به باد ندی!» نه. درست است که حوصله ندارم، اما لحنم نباید این‌قدر نیش‌دار باشد. می‌گویم: «حالا خیلی درد می‌کنه؟» چند لحظه مکث می‌کند. بهش برخورده، اما مثل همیشه می‌خواهد به روی خودش نیاورد. می‌گوید: «از صبح انقدر خون قورت داده‌م که دیگه داره حالم به هم می‌خوره.» سعی می‌کنم نگران باشم. می‌گویم: «چرا؟»...


من... تو... او...، یا شناسه‌های جدای زندگی من
محمدحسین جدیدی‌نژاد  (1 بهمن 1387)

کلاس پر از صدای خنده است. طوری که می‌توانی تصور کنی هیچ کس این سه کلمه را روی تخته سیاه نمی‌بیند. «من... تو... او...» معلم دارد تخته را پاک می‌کند.
من از این او می ترسم. از همان موقع که با تو آشنا شدم. انگار یک «او» مراقبمان بود. وقتی دست همدیگر را می‌گرفتیم و قدم می‌زدیم انگار یک او مراقبمان بود. شاید برای همین بود که وقتی با هم قدم می‌زدیم مدام به اطراف نگاه می‌کردم. و تو هم مثل همیشه می‌گفتی: «باز دنبال چی می‌گردی؟»...


قلعه
مصطفی مرتضوی (هیوا)  (22 دی 1387)

ما یک قلعه داشتیم. نه از این قلعه‌های خیالی که توی داستان‌ها و افسانه‌ها است. نه! ما یک قلعه‌ی واقعی داشتیم. یک قلعه‌ی کوچک روی یک تپه. تپه که می‌گویم برای الان است. آن روزها برایمان کوه بود! من بودم و برادرم، «م» بود و برادرش. چهار نفری حاکم جهان بودیم. دزد و یاغی و قاضی و حاکم و جلاد، همه خودمان بودیم. خودِ خودمان. من با «م» جور بودم، برادرم با برادرش. رابطه‌ی من و «م» حتا فراتر از رابطه‌ی دو برادر بود. تابستان که می‌شد چند تا جوجه‌ی ماشینی رنگ‌شده می‌خریدیم و با «م» راه می‌افتادیم در کوچه پس‌کوچه‌های پایین شهر...


من‌های مدفون
علی زوار کعبه  (16 دی 1387)

آفتاب کج‌تاب و سوز سرمای پاییزی مرا واداشت که تا محل قرارمان تاکسی بگیرم. چند وقتی بود که از خانه بیرون نرفته بودم. بازنویسی رمانی که سال‌ها پیش فکر اولیه‌اش به ذهنم متبادر شده بود، رمقی برایم نمی‌گذاشت. داستانش را دوست داشتم. با این حال هربار که تصمیم می‌گرفتم سرانجامی برایش متصور شوم، به بن‌بست می‌رسیدم. واقعیت این که رمان من یک خودزی‌نامه بود. بسیاری از حقایق، شکل دیگری به خود گرفته بودند: نام، مشخصات ظاهری، محل تولد و... و با این حال جسارت نوشتن بسیاری از چیزهای دیگر را نداشتم. اگرچه از خود، من دیگری ساخته بودم که از خانواده‌ی دیگری به دنیا آمده و در آب و هوای متفاوتی رشد یافته و تحصیل کرده بود، با این حال شک نداشتم چنانچه برخی از حوادث را ذکر کنم، پته‌ی خود را روی آب ریخته‌ام...


کدامین گناه؟
مشهود صفر  (9 دی 1387)

اتاق خالی نبود ولی سفید بود. حجم‌ها ساده نبودند. ملافه‌ای تمیز، هم‌رنگِ پوستِ سردش رویش کشیده بودند. تنها صدایی که شنیده می‌شد، صدایِ بوقی ممتد بود.
خانه خالی نبود ولی سفید بود. همه‌ی حجم‌ها ساده شده بودند. در هیچ کدام از اثاثِ خانه، فرورفتگی دیده نمی‌شد. ملافه‌های کثیف، هم‌رنگِ هوای تمیز بیرون و هم‌رنگِ سایه‌های پخش‌شده‌ی روی سرامیک‌های سفید، اشیا را پوشانده بود...


اتاقک شیشه‌ای نوک صخره
حمید اباذری  (29 آذر 1387)

هرگاه چشم باز می‌کنم و خودم را زیر صخره‌ی منتهی به او می‌بینم، می‌دانم رؤیای تکراری‌ام شروع شده. نمی‌گویم کابوس تا باز عذاب وجدان مثل خوره به جانم نیفتد. آن‌جا همه چیز سیاه و سفید است. نه این‌که فقط صخره‌ی روییده در وسط میدان سیاه و سفید باشد. بهتر است بگویم همه چیز سیاه است و نور سایه‌های سفید به آن‌ها می‌دهد. میدانی که وسطش ایستاده‌ام، خیابان‌ها، ساختمان‌ها ، پلاکارد‌ها، ماشین‌ها، حتا زن‌هایی که بالای سرشان اسم‌شان، سن‌شان و شهرشان روی یک تابلوی سنگی حکاکی شده و در خیابان‌ها پرسه می‌زنند، سیاه و سفید‌اند. الناز هم هست. نزدیک‌ترین زن به من و صخره که دور میدان می‌چرخد و چشم‌های بهت‌زده‌اش به نوکِ محو شده‌ی صخره در ابرها میخ شده...