تبلیغات
downloader3116

کفش‌های قرمز

کفش‌های قرمز
شعله آذر  (27 تیر 1388)

- همیشه برام از همین کفشا می‌گرفت. از این کفش پیرزنیا. دیگه یه روز به خدیجه گفتم، پاشو مادر بریم بازار. می‌خوام یه کفش بخرم. دوست داشتم از این کفش سانتا مانتاریا داشته باشم. به خدیجه گفتم بابات همیشه برام از این کفش پیرزنیا می‌گیره. یه قرمز دیدم. پاشنه بلند. حوصله‌ی پروف مروف نداشتم. شِرتی خریدمش. خب اندازه‌مو بلد بودم.
کمی روی صندلی چرخدارش جابه‌جا شد. دست چپ را حایل پای راستش کرد و آن را بالاتر کشید تا روی پایه درست جا بگیرد...


رقص پنهان
حمید اباذری  (9 خرداد 1388)

تا خانه‌ی قدیمی راهی نیست؛ قدم می‌زنم و به او فکر می‌کنم. اولین بار شانزده سال پیش دیدم‌اش؛ و او که با ظاهری ساده و متفاوت‌ از همه‌ی مقدس‌‌نماهای شهر، از جلوم می‌گذشت، به من که کنار راه‌پله‌ی خانه‌ی قدیمی نشسته بودم، نگاهی کرد و بدون این‌که نظر کسی را جلب کند از پله‌ها رفت بالا. تابستان بود و من تعطیلی مدرسه را با فروش کیک‌های شکلاتی سر می‌کردم. این‌جور هم سرگرم می‌شدم - و به قول مادرم از ول‌گشتن تو کوچه پس‌کوچه‌های کثیف محله‌‌مان بهتر بود - و هم برای خرید لوازم تحریر مهر - و مخصوصاً مدادرنگی که تا آن موقع که کلاس دوم را گذرانده بودم، هرگز نداشتم - پولی جمع می‌کردم. نگاهش برام غریب بود و متفاوت...


سقف
درنا نیری  (12 اسفند 1387)

سه کنج دیوار اتاق نشسته‌ام. پشت به دیوار داده، زانوهام را در بغل گرفته‌ام. فریاد می‌زنم: «بذارین بسوزه» سقف روی سرم سنگینی می‌کند. بخاری گازی میان شعله‌ها می‌سوزد. دود همه‌جا را گرفته است. همه سعی می‌کنند آتش را خاموش کنند تا به رختخواب نرسد. رختخوابی که بیست سال روی آن می‌خوابیدم. دود در گلویم می‌پیچد. فریادم با سرفه‌ها خفه می‌شود...


شات آخر
حمید اباذری  (3 اسفند 1387)

می‌دانی کار کسل‌کننده‌ای است. البته نه همیشه. مثلاً اگر از ده تا "دی‌وی" به فیلم‌نامه‌نویسی، فیلم‌برداری، کارگردانی، تهیه‌کنندگی و دست‌آخر هم تدوین خودت قرار باشد یک فیلم ده دقیقه‌ای برای جشنواره‌ی فیلم کوتاه دربیاوری، ــ آن هم با "پریمیر" و "یولیداستادیو" قفل‌شکسته، که با کلی دردسر رو کامپیوترت نصب کرده‌ای ــ لحظه‌لحظه‌اش شیرین است؛ بی‌خوابی‌ها؛ چشم‌های خون‌گرفته؛ درد بی‌امان شانه‌ها؛ زل زدن به بالا آمدن جان رایانه تا چند فریم را رندر کند، ــ و تازه بفهمی نبوغت اصلاً به‌درد نخورده و افکت ستاره‌ی چشمک‌زن به‌جای افتادن تو چشم آقا داماد، که مثلاً غرق عروس شده، تو دماغش افتاده...


جزئیات یک بعدازظهر پاییزی
علی حدادی  (27 بهمن 1387)

شاید دلیلش باد ملایمی بود که می‌وزید، شاید هم آفتابی بود که می‌تابید اما گرم نمی‌کرد و در عوض همه چیز را تمیز و با دقت روشن می‌کرد. شاید هم هیچ‌کدام این‌ها نبود، یا هم‌زمان شدن هر دو با هم بود، نمی‌دانم. از پارک ساعی آمده بودیم بیرون و داشتیم در پیاده‌روی خیابان ولیعصر، به طرف پایین می‌رفتیم. ساکت بودیم و این خیلی غیرعادی بود. شاید به این دلیل ساکت بودیم که وقتی در پارک بودیم، او در حدود یک ساعت، یا کمی بیش‌تر، با گریه حرف زده بود و گفته بود شوهر سابقش دیشب به خانه‌ی آن‌ها آمده و پدرش، که او نمی‌دانست چرا این‌جور وقت‌ها بی‌خودی مسیح می‌شد، شوهر سابق او را به خانه راه داده...


برف‌کوری
علی زوار کعبه  (17 بهمن 1387)

خواهرزاده‌ی آخری که مهتاب در چشم‌هاش برق می‌زند، گفت: «دایی یه قصه برام تعریف کن.» ظهر پاییزی زردرنگی بود و خورشید بالای سر چنار باغچه داشت از حال می‌رفت. گفتم: «اول باید بدونم چند سالته؟» پرسید: «چرا؟» گفتم: «خب داستان‌های تو سر من طبقه‌بندی شده‌اس... با توجه به سن و جنس و این جور حرف‌های پیش‌پاافتاده داستان‌هامو می‌گم». همین دو جمله‌ی پیش‌پاافتاده‌تر خواهرش را از پشت یک گپ و گفت به ظاهر عاشقانه‌ی اینترنتی هل داد سمت ما. سمت ما پسری نشسته بود که کرک‌های سبیلش با پاک‌کن وطنی هم از دست می‌رفت و البته من که به علافی شهره‌ی نه آدم‌های آشنا که در و دیوار خانه‌هاشان هم هستم...