تبلیغات
downloader3116

دریافت داستان


یازده- دوازده صبح...
احمدرضا توسلی  (11 شهریور 1388)

یازده- دوازده صبح که باشد، مرد سبزه می‌آید. صدایش را بی‌هوا آوار می‌کند روی سرت و آرام آرام روی صورتت، لای موهایت، تاب می‌خورد، می‌نشیند و حتا می‌خوابد. این که چطور می‌تواند همین‌طور تنها بنشیند و روزها برای دل خودش ساز بزند مهم نیست. مهم حادثه‌ای است که دارد رخ می‌دهد. مهم این است که من صدایش را دوست دارم. چهره‌اش را دوست دارم. مهم این است که من دست خودم نیست و دائم دنبال بهانه‌ام که یازده- دوازده صبح روی صندلی‌های فلزی آشپزخانه بنشینم...


سوم شخص حاضر
علی حدادی  (30 مرداد 1388)

از این پله‌ها که بروم بالا، می‌رسم به یک محوطه‌ی میدان شکل که دور تا دورش نیمکت گذاشته‌اند. نیمکت‌ها هنوز همان‌ها هستند که بودند، فقط بعضی‌هاشان را رنگ زرد زده‌اند با حاشیه‌ی سیاه. بقیه همان‌جور یک‌دست سبز هستند؛ سبز سیر یا به قول تو لجنی. از راهِ باریکِ سنگ‌فرش باید بگذرم تا برسم به آبخوری و بایستم شیر آب را باز کنم و خم بشوم صورتم را بگیرم زیر آب و خیال کنم دو قدم آن‌ورتر، تو ایستاده‌ای و مثلاً اخم کرده‌ای و می‌گویی: «دست نداری؟» و من بخندم، بگویم: «این‌جوری کیفش بیشتره» و مشتم را پر آب کنم که مثلاً بپاشم به تو و تو خیلی جدی دست‌هات را ببری بالا و با ابروهای درهم نگاهم کنی و من باز بخندم و آب را بزنم به صورتم...


پویندگان راه جنت
عادله زاهدی  (16 مرداد 1388)

خواستم از خیابان رد شوم که کم مانده بود با ماشینی تصادف کنم. برگشتم که ببینم این دیوانه کیست، خنده‌ام گرفت، یک پاترول استیشن مشکی بود که پشتش نوشته بود: «پویندگان راه جنت» خنده‌ام گرفت: «اگه بهم زده بود، بی دنگ و فنگ و خرج الکی منو یه سر می‌برد قبرستون.» الان هر روز می‌توانم ببینمش که باز با همان سرعت دارد رد می‌شود. فکر کنم مال همین بیمارستان نزدیک اداره‌مان باشد. منشی سرش را از در آورد تو: «مهندس کت شما رو از لباسشویی گرفتم. جای آدامس از سر آستینش پاک شده. دیگه نمی‌خواین تعطیل کنید؟ ساعت دو شد، ها»...


کفش‌های قرمز
شعله آذر  (27 تیر 1388)

- همیشه برام از همین کفشا می‌گرفت. از این کفش پیرزنیا. دیگه یه روز به خدیجه گفتم، پاشو مادر بریم بازار. می‌خوام یه کفش بخرم. دوست داشتم از این کفش سانتا مانتاریا داشته باشم. به خدیجه گفتم بابات همیشه برام از این کفش پیرزنیا می‌گیره. یه قرمز دیدم. پاشنه بلند. حوصله‌ی پروف مروف نداشتم. شِرتی خریدمش. خب اندازه‌مو بلد بودم.
کمی روی صندلی چرخدارش جابه‌جا شد. دست چپ را حایل پای راستش کرد و آن را بالاتر کشید تا روی پایه درست جا بگیرد...